نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

اولین باری که به مهد کودک رفتی

 نیکا جون عزیز دل مامان؛روزهای زندگی ام گرم می گذرد با تو،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی... با تو گرم هستم و نمیسوزه عشقمون،ای خورشید خاموش نشدنی... ساعت عشقمون تموم لحظه های زندگیست،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست... مامانی همه آدم ها برای خودشون آرزوهای بزرگ و کوچیک دارن که به خیلیاشون میرسن و یا به خیلیاشون نمیرسن،منم یکی از بزرگ ترین آرزوهام این بود که شما بزرگ بشی و کلاسهای مختلف ببرمت و پشت در کلاس بنشینم و با عشق منتظرت باشم تا از کلاس بیای بیرون و با لبخند ازت بپرسم خوب مامانی امروز از خاله مهربونت چی یاد گرفتی،مثل همه ی مامانای مهربون دیگه،اما اصلا فکرش نمیکردم که خداجون به این زودی آرزوم و برآ...
5 خرداد 1394

آخر هفته ای شاد در کنار اقوام

گل همیشه خندون مامانی؛سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام پنج شنبه شب برای مهمونی به منزل پسرخاله ی بابایی رفتیم،شب هم اونجا خوابیدیم و برای ناهار به دریاچه خلیج فارس چیتگر رفتیم،خیلی روز خوبی بود و شما هم کلی بازی کردی و خوش گذروندی. بازم تا چشمای قشنگت به آب افتاد کلی ذوق کردی به به چقدر مزه میده آدم از دست باباش غذا بخوره مامان جون نمیشه از لابه لای نرده ها بری داخل باید دور بزنیم مامانی زود باش بیا بلیم سسله سوال شم یزله سسله بازی تنم بیام، باشه اینم عکس شماو هستی کوچولو دختر پسر خاله ی بابایی اینجا می خواستی آب بریزی تو در...
5 خرداد 1394
1